تبليغاتX
نيم خط

نيم خط

هیچی!  هیچی که هیچی! همون داستانای همیشگی. اون آهنگه که اسم این پسته هم آهنگ مورد علاقه ی منه. همین!



پ.ن: جومونگ 76 (امپراطور هویج) با زیر نویس فارسی.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:24  توسط   | 

دلم برای هوای گرم تابستان تنگ شده، هنوز برای سرد شدن زود است. هنوز برفهای زمستان گذشته در روح من، ذوب نشده،

برای سرد شدن

هنوز

خیلی

زود است.


p.s: You're my crack of sunlight

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 1:54  توسط   | 

نشسته ام و اشک میریزم. برای بهنود. اشک میریزم و نمیدانم فردا یا پس فردا، چند انسان دیگر باید به سرنوشت بهنود دچار شوند....

سلاخیمان میکنند و من... هر روز بیشتر به گوسفند بودنمان ایمان می آورم..

روزهای تلخیست


پ.ن: خب، آدم حق دارد دلش 7 تا برایت تنگ شود دیگر! ندارد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:43  توسط  

امروز نصف شهر را گشتم. پیاده. برای اولین بار، بدون اینکه کسی مزاحمم شود یا اینکه حرف اضافه ای بشنوم. رفتم به مغازه ی خنزر پنزر فروشی که در خیابان کاشانی است، بعد هم کلی کفش دیدم... که هیچ کدام آنی که میخواستم نبودند. نمیدانم چرا دلم ال استار آبی میخواهد. آبی کمرنگ. همه رقم موجود بود الا آن رنگی که من میخواستم. اعصاب آدم خرد میشود. امروز سری هم به قبرستان (مدرسه ی سابقمان) زدم، مدارکم را گرفتم و از اولین سوراخی که پیدا کردم گریختم.

آدم وقتی میخواهد به تو فکر نکند همه چیز فکر آدم را به سوی تو میکشاند؛ از کفشهایم گرفته تا آموزشگاه هایی که همنام تو هستند؛ خب اینجور وقتها آدم باید تسلیم بشود و یک کمی یادت بیافتد و یک چیزی برایت بخرد. هدیه خریدن برای تو خیلی بهتر از هدیه خریدن برای خودم است. اصلا خوشحال کردن دیگران خیلی لذتبخش تر از خوشحال بودن خود آدم است. البته امروز قرار بود برای خودم یک جفت دستکش بخرم که نشد، تعطیل بود؛ نمیدانم چرا؛ حتی قرار بود که با خودم بروم کافه، آن هم نشد، چون چند تا آدم هیز تویش بودند که نگاه هایشان خوشی ام را خراب میکرد، این بود که از خیر کافه گذشتم. تنهایی چقدر خوب است. شمع روشن کردن چقدر خوب است. راه رفتن توی خیابان چقدر خوب است. دیدن فروشنده های مهربان که هی به آدم تخفیف میدهند هم خیلی خوب است. زندگی خیلی خوب است. به همین سادگی! نه عاشق کسی هستی و نه کسی عاشق تو. تعداد معدودی آدم خوب، فیلم خوب و کتاب خوب در زندگی ات هستند و زندگی لذتبخش است و من همین طور قبولش دارم. نه به معجزه نیازی هست و نه هیچ چیز خاصی. زندگی من همین حالا هم خاص است.


پ.ن: Yellow




+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:53  توسط   | 

آسمانی که بالای سر من است

بالای سر تو هم هست

و ما همیشه ی خدا

یک چیزی مشترک داریم که به آن نگاه کنیم و این همه فاصله را هیچ پنداریم..

 

بعضی وقتها دلم میخواهد توی بغلت مچاله شوم، مثل بچه ها بغض کنم و بهانه بگیرم؛ و به همه ی پیشنهادهایت برای خوشحال کردنم نه بگویم و تو خسته نشوی و نازم را بکشی و من هی "نه" بگویم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:18  توسط   |